اشرف غنی به برتری پشتون‌ها نسبت به دیگر اقوام افغانستان باور دارد. مانند برادرش حشمت غنی احمدزی فکر می‌کند، که هزاره‌جات چراگاه مواشی کوچی‌ها است. غلجایی‌ها باید برای گرفتن چراگاه‌های‌شان همه ساله به دایمیرداد، بهسود و ناور حمله کنند. او فرمان امیر ستم‌گر را «وحی منزل» می‌پندارد. برای این‌که، بتواند حاکمیت‌ بی‌چون و چرای پشتون‌ها را در افغانستان تثبیت نماید، از راه انداختن جوی خون و سرکوب صداهای سرکش در میان اقوام دیگر ابا ندارد.

اشرف غنی؛ سیاست‌مدار تکنوکرات یا مدافع آرمان قبیله؟

غلام‌سخی حلامیس

پس از سقوط حکومت آمیخته با تعصب و تباهی طالبان از افغانستان، تصور می‌شد در این کشور فصل جدیدی گشوده شود، که هیچ سنخیتی با گذشته‌ی سیاه و تاریک آن نداشته باشد. نیروهای بین‌المللی و در رأس آن سربازان آمریکایی آخرین لانه‌های تروریسم را به آتش کشیده بودند. جامعه‌ی جهانی به عنوان سردمداران حقوق بشر، دموکراسی، قانون اساسی، حقوق زن و نظام جمهوری مبتنی بر آرای مردم وارد این بخشی از قاره آسیا شده بودند. به نظر می‌رسید، آمریکایی‌ها آمده‌اند تا «نهالِ تروریسم» را بر کنند و به جای آن «درختِ دموکراسی» را در کشوری بنشانند، که میراث «تساهل بلخ» را به دوش می‌کشد و روزگاری «بودای بامیان» آن به دنیا پیام هم‌دیگرپذیری می‌فرستاد. افغانستان، سرزمینی است که هزاران سال قبل زرتشت از آن‌جا انسان‌ها را به «کردار نیک، پندار نیک و گفتار نیک» فرا خواند. شکوه بودا در بامیان، عنان اختیار از کف هر بیننده می‌ربود و او را به دریای حیرت فرو می‌برد.

اکنون، سربازان آمریکایی افغانستان را ترک می‌کنند. مهم‌ترین نگرانی‌ای که در فقدان نیروهای ناتو ذهن هر انسان افغانستانی را می‌آزارد، احتمال دودشدن ارزش‌هایی است، که در سایه‌ی حضور جامعه جهانی شکل گرفته و روزنه‌ای برای یک زندگی آبرومندانه را در این جغرافیای ستم و سکوت گشوده بود. طالبان دوباره در مناطق شرق و جنوب افغانستان جان گرفته و موقعیت خود را به عنوان یکی از طرف‌های مهم جنگ در این کشور تثبیت نموده است. گذشته از طالبان، یک گروه خطرناک دیگر نیز وارد بازی جنگ و افراط‌گرایی دینی در افغانستان شده که دست طالبان را در امر بی‌رحمی و شدت جنایت از پشت بسته می‌کند: شاخه ولایت خراسان داعش.

چرا داعش در افغانستان ظهور کرد؟ چه شد که به رغم سرکوب و نابودی قطعی، طالبان دوباره در مناطق شرق و جنوب جان گرفتند و موقعیت خود را به عنوان یک گروه تروریستی تثبیت کردند؟ پاسخ به پرسش‌های از این دست شاید از حوصله‌ی این نوشتار خارج باشد و حتی به اجمال هم نتوان به آن پاسخ گفت. اما یکی از پاسخ هایی که می‌توان برای این دو پرسش ذکر نمود، ناتوانی مدیران ارشد حکومت افغانستان در بخش «تأمین امنیت» است. در طول پنج سال عمر حکومت وحدت ملی، قلمرو جنگ به نقاط مختلف افغانستان گسترش یافت. شمال کشور به میدان نبردهای ویران‌گر میان ارتش ملی و طالبان و داعش تبدیل گردید. راه‌های مواصلاتی ناامن‌تر شده و جلریز این «دره مرگ» جان‌های بسیاری را گرفت. به راستی چرا در دوران حاکمیت مردی که لقب «دومین متفکر جهان» را با خود یدک می‌کشید؛ افغانستان در گودال جنگ، بنیادگرایی، سرکوب، بدامنی سقوط کرد؟ چرا کسی که خود را «اقتصاددان، مردم‌شناس و سیاست‌دان» معرفی می‌کرد به نماد تبعیض و سرکوب مبدل گردید؟

صعود اشرف غنی احمدزی از فرزند یک خانواده کوچی به ریاست‌جمهوری یک کشور عقب‌مانده و مملو از فساد و جنگ و تباهی شاید خیلی رشک برانگیز نباشد. اما جای تعجب در این‌جا است، که آقای احمدزی برای به رسیدن به این چوکی کذایی از هیچ افسانه بافی، غلو و دروغ‌پردازی در زندگی علمی، تحصیلی و سیاسی‌اش دریغ نکرده است. او حاضر است، به خاطر «پست ریاست‌جمهوری» به هر سخن و عمل غیرواقعی و چه بسا خلاف منافع جمعی پناه ببرد.

برخی از کمپاین‌گران عمدتاً هزاره‌اش در انتخابات قبلی ریاست‌جمهوری، که در صدر آن معلم عزیز رویش قرار داشت، اشرف غنی را در هاله‌ای از اسطوره و مبالغه پیچاندند و برای مردم افغانستان چنان وانمود کردند؛ که تکیه زدن آقای غنی بر کرسی ریاست‌جمهوری افغانستان به معنای پایان تمام چالش‌های قومی، اقتصادی، سیاسی، امنیتی در این کشور است. برخی از حرف و حدیث‌هایی که در مورد کارنامه‌ی علمی و تحصیلی او گفته می‌شود، واقعیت ندارد. او نه انسان‌شناس است، نه سیاست‌دان و اقتصاد‌دان و نه هم متفکر دوم جهان. یک نگاه انتقادی کافی است تا پرده از صورت این موجود ناشناخته و ابهام‌آمیز بیفتد.

اشرف غنی در دانشگاه آمریکایی بیروت و دانشگاه کلمبیا درس خوانده و رساله‌ی دکتری‌اش را با عنوان «سلطه و تولید در افغانستان ۱۷۴۷-۱۹۰۱» نوشته است. سر و ته سوادش نیز به همین پایان‌نامه ختم می‌شود. غیر از «اصلاح دولت‌های فاسد» و «روزنه‌یی بر نظام عادل»، که اولی را به کمک یک آمریکایی نوشته است، هیچ اثر مهم دیگری از آقای احمدزی سراغ نداریم، که بتوان با آن وزنه علمی‌اش را سبک و سنگین کرد. در مقایسه با زلمی خلیل‌زاد و انوار الحق احدی، اشرف غنی احمدزی دستاورد قابل دفاع علمی ندارد.

احدی مقاله «زوال پشتون ها در افغانستان» را نوشته است. به رغم این‌که، این مقاله عاری از حب و بغض و تعصب تباری نیست اما قوانین نگارش مقالات علمی در آن رعایت شده و دارای ساختار منظم و محکم است. از داده های زیادی استفاده شده و رنگ و روی یک کار علمی را به خود گرفته، هرچند که عیب‌ها و ضعف‌های آن را نمی‌توان نادیده گرفت اما هنرش هم کم نیست. خلیل‌زاد، یک استراتژیست بلند پرواز است. در وزارت خارجه ایالات متحده و پنتاگون کار کرده است. سفیر آمریکا در افغانستان و عراق و نماینده ایالات متحده در سازمان ملل متحد بوده است. روابط بسیار نزدیک با رونالد ریگان و جورج بوش رؤسای‌جمهور پیشین ایالات متحد آمریکا داشته و فعلاً یکی از کسانی است که سرنوشت جنگ و صلح را نه تنها در افغانستان بلکه در تمام خاورمیانه رقم می زند.

زلمی خلیل‌زاد، تاریخ خاورمیانه خوانده و اشرف غنی، انسان‌شناسی. ولی در این میان، خلیل‌زاد یک سیاست مدار افغان – آمریکایی کار فهم و دارای هوش سیاسی فوق العاده است. در پشت میزهای مذاکره به نفع یکی از ابرقدرت‌های جهان چانه می‌زند.

برعکس، اشرف غنی به بیماری حاد معده دچار است. از ضعف اعصاب رنج می‌برد. همراه اطرافیان‌ا‌‌ش با خشونت رفتار می‌کند. به قول دکتر عبدالکریم سروش اهل «مدارا و مدیریت» نیست. خود رأی، زورگو و قبیله‌گرا است. بر تصامیم هر چند اشتباه‌اش پا می‌فشارد و برگشت از آن‌را به مثابه‌ی توهین به شخصیت، قبیله و صلاحیت‌اش می‌داند. نمونه‌ی آشکار آن‌را می‌توان در فیصله‌ی کابینه‌اش مبنی بر تغییر مسیر لین برقِ ۵۰۰  کیلو ولت ترکمنستان از بامیان به سالنگ دانست. با آن‌که، جنبش روشنایی در کابل تظاهرات ملیونی به راه انداخت و در نهایت امر نزدیک به صد انسان تحصیل‌یافته در میدان دهمزنگ دود شدند و به هوا رفتند؛ بازهم اشرف غنی بر تصمیم اشتباه‌اش که فاقد هر نوع توجیه فنی و سیاسی بود پافشاری نمود و از موضع تبعیض‌آمیز خود که به تمام معنا خلاف انکشاف متوازن در کشور بود، بر نگشت. آقای احمدزی به حیث «معاون استاد» در دانشگاه جان‌هاپکنز و به عنوان «مشاور اجتماعی» در بانک جهانی کار کرده است. در سال ۱۳۹۳، که اشرف غنی کاندیدای ریاست‌جمهوری بود، دوستان‌اش با افتخار از این گذشته درخشان او یاد کردند. اما نگفتند، که جدی ترین کار او در این دوران چه بود؟ آقای غنی در این دو نهاد مهم چه تغییرات جدی را رونما ساخت، که بتوان آن را عَلم کرد و برایش کارنامه درخشان در عرصه کار و تدریس ترسیم نمود؟ غنی به عنوان مشاور و مترجم اخضر ابراهیمی، وزیر مالیه دولت افغانستان و رییس دانشگاه کابل نیز کار کرده است.

ادعای غالب در مورد اشرف غنی تا هنوز این بوده، که او یک سیاست‌مدارِ تکنوکرات است. در غرب و آمریکا درس خوانده و به دموکراسی و حقوق بشر باور دارد. برای لیبرالیسم شمشیر زده و روزگاری دلباخته‌ی اندیشه چپ بوده است. واقعیت امر اما این است، که اشرف غنی احمدزی با تمام مدعای علمی که دارد هیچ تفاوتی با یک مرد پشتون غلجایی در ولایت لوگر و شرق افغانستان ندارد.

اشرف غنی به برتری پشتون‌ها نسبت به دیگر اقوام افغانستان باور دارد. مانند برادرش حشمت غنی احمدزی فکر می‌کند، که هزاره‌جات چراگاه مواشی کوچی‌ها است. غلجایی‌ها باید برای گرفتن چراگاه‌های‌شان همه ساله به دایمیرداد، بهسود و ناور حمله کنند. او فرمان امیر ستم‌گر را «وحی منزل» می‌پندارد. برای این‌که، بتواند حاکمیت‌ بی‌چون و چرای پشتون‌ها را در افغانستان تثبیت نماید، از راه انداختن جوی خون و سرکوب صداهای سرکش در میان اقوام دیگر ابا ندارد. غنی، ستم بر غیر پشتون‌ها را افتخار می‌شمارد و بدون این‌که خم به ابرو بیاورد می‌تواند یک گروه بزرگ تباری افغانستان را از هر چه از جنس انکشاف، امکانات و لوازم یک زندگی مرفه است، محروم سازد. غنی از «رستاخیز تغییر» در میان اقوام دیگر می‌ترسد و برای از پا در آوردن این رستاخیز از هیچ کوشش جان‌فرسا دریغ نمی‌ورزد. هر چند، خیلی‌ها عمل‌کردهای شرم‌آور اشرف غنی را، در دوران ریاست‌جمهوری‌اش، به پای مخالفان سیاسی‌اش در درون جامعه پشتون می‌نویسند. از باب مثال، در خیلی از اتفاقات ناگواری که در زمانِ حکومت وحدت ملی رخ داد، محمد حنیف اتمر مشاور امنیت ملی پیشین را متهم می‌کنند. ولی از آفتاب روشن‌تر است، که رییس‌جمهوری در برنامه‌ی سرکوب غیرپشتون‌ها اگر اتمر را همراهی نمی‌کرده، حداقل در جهت عملی کردن این فاجعه‌ها بی‌میل نیز نبوده است.

 :)