متأسفانه آمارهای غیردقیق و مغرضانه‌ای از این دست حتی به‌دماغِ وزارت خارجه‌ی ایالات متحده آمریکا نیز خوش خورده و با تأثیرپذیری غیرحرفه‌ای از تبلیغات واهی ناسیونالیست‌های پشتون در تازه‌ترین مورد آماری را بیرون داده که در آن تعدادِ نفوس هزاره‌ها و شیعیان را در افغانستان ۱۰ الی ۱۵درصد نوشته‌اند. این‌که، مبنایِ علمی این آمار بر کدام معیار منطقی استوار است، آشکار نیست اما از آفتاب روشن‌تر است که این آمارِ غیردقیق که تشتِ رسوایی ایالات متحده آمریکا را از بام افکنده است، براساس سلیقه‌ی شخصی برخی از اجنت‌های استخباراتی عمدتاً پشتون‌تبارِ سازمان سیا صورت گرفته و بیش از پیش تصویرِ غبارآلودِ ایالات متحده آمریکا را در نگاهِ اقوامِ غیرپشتونِ افغانستان و مخصوصاً هزاره‌های ساکن در این کشور با فعالیت‌های بنیادگرایانه و ضدبشری همراه ساخته و این اندیشه را تقویت می‌کند که ایالات متحده نه‌تنها دشمنِ گروه‌های بنیادگرا نیست بل‌‎که یکی از حامیانِ جدی تروریسم در منطقه و افغانستان می‌باشد.

اظهارات وزارت خارجه‌ی آمریکا؛ همنوایی با سنتِ انحصار و تقابل قومی در افغانستان

غلام‌سخی حلامیس

افغانستان، سرزمینِ اقلیت‌ها است. اگر یک سرشماری دقیق از تعداد نفوسِ اقوام ساکن در این کشور صورت گیرد، درستی این مدعا ثابت خواهد شد. تاهنوز هیچ آمار دقیق و بی‌طرفانه که بر مبنای یک تحقیق علمی و قابل‌اعتماد بنا شده باشد، صورت نگرفته و آن‌چه که از آن به‌عنوانِ آمار نفوس اقوام در کشور یاد می‌شود، از اساس یک پروژه‌ی سیاسی است که تعدادی از ناسیونالیست‌های پشتون با همنوایی حکومت مرکزی افغانستان به‌راه انداخته و از این‌طریق در صدد کسب امتیاز از سوی ابر‌قدرت‌های جهانی و به‌صورت خاص روسیه و ایالات متحده آمریکا هستند. از بابِ مثال، آقای سلیمان لایق در سال ۱۳۶۶ه.ش در روزنامه‌ی «حقیقت انقلاب ثور» تعداد نفوس پشتون‌ها در افغانستان را ۶۲٫۷۳ درصد ذکر کرده و تعداد نفوس هزاره‌ها در این کشور را ۶ درصد. پرسش بنیادی این است که مبنای این آماری که آقای لایق و دوستان شان از آن یاد می‌کنند؛ چه هست؟ این‌ها در کدام زمان و با کدام وسایل دست‌داشته‌ کشف کرده‌اند که هزاره‌ها در افغانستان ۶ درصد زندگی می‌کنند؟

متأسفانه آمارهای غیردقیق و مغرضانه‌ای از این دست حتی به‌دماغِ وزارت خارجه‌ی ایالات متحده آمریکا نیز خوش خورده و با تأثیرپذیری غیرحرفه‌ای از تبلیغات واهی ناسیونالیست‌های پشتون در تازه‌ترین مورد آماری را بیرون داده که در آن تعدادِ نفوس هزاره‌ها و شیعیان را در افغانستان ۱۰ الی ۱۵درصد نوشته‌اند. این‌که، مبنایِ علمی این آمار بر کدام معیار منطقی استوار است، آشکار نیست اما از آفتاب روشن‌تر است که این آمارِ غیردقیق که تشتِ رسوایی ایالات متحده آمریکا را از بام افکنده است، براساس سلیقه‌ی شخصی برخی از اجنت‌های استخباراتی عمدتاً پشتون‌تبارِ سازمان سیا صورت گرفته و بیش از پیش تصویرِ غبارآلودِ ایالات متحده آمریکا را در نگاهِ اقوامِ غیرپشتونِ افغانستان و مخصوصاً هزاره‌های ساکن در این کشور با فعالیت‌های بنیادگرایانه و ضدبشری همراه ساخته و این اندیشه را تقویت می‌کند که ایالات متحده نه‌تنها دشمنِ گروه‌های بنیادگرا نیست بل‌‎که یکی از حامیانِ جدی تروریسم در منطقه و افغانستان می‌باشد. در سوی دیگر، این‌روزها تمامِ شهروندانِ ایالاتِ متحده با به‌جان خریدنِ خطرِ ابتلاء به‌ویروس کرونا در سراسر این کشور به‌پا خاسته اند تا پُزِ دیوِ سیاهِ نژادپرستی را به‌خاک بمالند و برای فرزندان و نسل‌های آینده شان آمریکایی را هدیه نمایند که در آن از نژادپرستی و نقضِ حقوق‌بشری افراد خبری نباشد. اما در این سوی جهان، وزارت خارجه این کشور با نشرِ آمارهای فاقدِ مبانی علمی بیش از پیش آتشِ اختلافاتِ تباری را شعله‌ورتر ساخته و هستی و موجودیت یکی از گروه‌های قومی ساکن در افغانستان را با بی‌شرمیِ تمام انکار می‌کند.

اگر «وحدت ملی» صرفاً یک مفهومِ مجعول و غیرواقعی نیست، اظهاراتِ اخیر وزارت خارجه‌ی ایالاتِ متحده آمریکا در بابِ نفوسِ شیعیان و مردم هزاره در افغانستان شدیداً بر پیکره‌ی وحدت ملی در این کشور ضربه می‌زند و  به وحدتِ اقوام در افغانستان خدشه وارد می‌کند. کشوری که خود را از یک‌سو منادیِ دموکراسی و حقوق‌بشر در جهانِ کنونی می‌داند و از سوی دیگر وزارت خارجه‌ی آن با اظهارات نفاق‌افکنانه و نادیده‌انگاری عمدی یکی از کتله‌های بزرگ تباری افغانستان، دست به‌کنش‌های استخباراتی می‌برد و تیغِ گروه‌های اسلام‌گرا و تندروِ جهادی را در جهتِ بریدن گلوی غریب‌ترین فرزندانِ این مرز و بوم تیزتر می‌کند باید برای مردمِ خود و سایر جهانیان پاسخ دهد که بر بنیاد کدام معیارهای حقوق بشری در راستایِ نفیِ موجودیت شیعیان و هزاره‌ها در افغانستان گام بر می‌دارد.

انکارِ هستی و موجودیتِ هزاره‌ها در افغانستان پدیده‌ی جدید و چیزی تازه‌ای نیست که بارِ نخست از سوی وزارت خارجه‌ی ایالات متحده آمریکا عنوان شده باشد. باری در سال‌های جهاد و مقاومت مردم افغانستان علیه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق، محور احزاب جهادی مقیم پاکستان که در پشاور کابینه تشکیل دادند، تلاش کردند تا موجودیت هزاره‌ها و شیعیان را نادیده بگیرند و سپس به‌تدریج انکار کنند. آن‌ها گفتند، که هزاره‌ها و شیعیان در افغانستان دو یا سه درصد حضور دارند و حرف‌ این‌ها را بعداً می‌زنیم. روی همین مسئله بود، که در سال ۱۳۶۸ ه.ش «حزب وحدت اسلامی افغانستان» در بامیان تشکیل شد و فلسفه‌ی وجودی آن‌ دفاعِ از هستی و موجودیتِ هزاره‌ها و شیعیان بود. البته این حزب، تمامِ خواست‌ها و اهداف‌اش را صرفاً بر این مهم فرو نکاست اما دلیل بنیادی شکل‌گیری حزب وحدت اسلامی همین حرف‌های بود که احزاب جهادی مقیم پاکستان می‌گفتند. حزب وحدت نه‌تنها حضور و موجودیتِ هزاره‌ها را در افغانستان تثبیت کرد و خواستارِ مشارکت عادلانه‌ همه‌ی اقوام در ساختار قدرت گردید بل‌که با بیرون دادن طرحِ «حکومتِ فدرال» عملاً برای آینده افغانستان برنامه ریخت.

پس از سقوطِ حاکمیت داکتر نجیب‌الله متأسفانه کشور در چاهِ ویلِ جنگ‌های داخلی فروافتاد و کوچه‌های کابل پر از خون و جنازه و تکه‌های گوشتِ انسان‌های بی‌پناه شد. ولی بازهم یکی از دلایل جنگ‌‌های دهه‌ی هفتاد همین بحثِ انکارِ حضور و موجودیت کتله‌ی‌قومی‌ای بود که حزب وحدت از درون آن شکل گرفته بود. یک‌عده با پیروی از روحیه انحصار و زیاده‌خواهی تلاش کردند دیگران را از خوانِ قدرت دور نگه‌دارند و با چنگ و دندان به‌چوکی‌کذاییِ ریاست‌جمهوری چسپیدند و یکی از فرصت‌های تاریخی غیرپشتون‌ها را در امرِ ایجاد یک نظام سیاسی مبتنی بر اصل عدالت اجتماعی که در آن مشارکت عادلانه‌ی تمام تبارهای ساکن در بدنه‌ی قدرت تأمین شده باشد، بر بادِ فنا دادند. مسعود و ربانی نه‌تنها از حبیب‌الله کلکانی درس نگرفتند بل‌که همان اشتباهی را تکرار کردند که سال‌ها پیش خادم دین رسول‌الله با ارتکابِ آن خود را به‌کامِ سپاهیانِ جنوب سپرد و تقاصِ آن اشتباه را با رفتن در زیرِ چوبه‌ی دار پس داد. راست گفته‌اند، اگر از تاریخ عبرت نگیریم، بر ما تکرار می‌شود. قصه‌ی جنگ‌های دهه‌ی هفتاد نیز دقیقاً همین مسئله‌ی عبرت نگرفتن از تاریخ است.

با آغازِ فصلِ جدید در افغانستان، نفوس هزاره‌ها در توافقنامه‌ی بن ۲۰ درصد نوشته شد؛ که در آن هزاره‌های سنی و اسماعیلی عملاً نادیده گرفته شده بود. در حالی‌که، بخشِ بزرگی از جمعیت ولایت‌های بغلان، بدخشان، بادغیس، پنجشیر، پروان و… را هزاره‌های سنی تشکیل می‌دهد. یک نگاه کوتاه به‌تاریخِ افغانستان از بدوِ تأسیس حاکمیتِ جدید پساطالبانی تاکنون نشان می‌دهد، که مردمِ هزاره یکی از حامیانِ جدی برنامه‌های ایالات متحده آمریکا و جامعه‌ی جهانی و حامیان بین‌المللی دولت افغانستان بوده‌اند. باآن‌که، مردم هزاره بارها از سوی حکومتِ مرکزی مورد بی‌مهری قرار گرفته و در زیرِ گیوتین تبعیض سیستماتیک خُرد و خمیر شده‌اند اما هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که هزاره‌ها سلاح به‌دست گرفته و در برابرِ حکومت از راه‌های خشونت‌آمیز و غیرمنطقی کارگرفته باشند. این در حالی‌است، که هزاره‌ها بنابر موقعیتِ جغرافیایی استراتژیک شان عملاً می‌توانستند حکومت تحتِ حمایت آمریکا و شرکای جهانی‌اش را به‌چالش بکشند. با همان رویکردی که در دهه‌ی هفتاد در برابر حکومتِ پوشالیِ آقای ربانی ایستادند و نگذاشتند که منطقِ انحصار در ساختارِ حقوقی قدرت نهادینه شود. خوب است همه بدانند، که حکومتِ آقایان ربانی و مسعود به‌آن معنایِ که از حکومت در علم سیاست مراد می‌شود، یک حکومتِ مشروع که برخاسته از اراده‌ی مردم باشد و موردِ قبول تمامِ ساکنانِ کشور قرار داشته باشد نبود؛ بل‌که یکی از احزاب جهادی امکاناتِ دولتی و ارگِ قدرت را به‌گروگان گرفته و روی تمامِ ادارات و وزارت‌خانه‌ها دراز کشیده بود. بنا بر همین مسئله‌ بود، که هزاره‌ها در برابر چنین حکومتی ایستادند و جنگ‌های کابل اتفاق افتاد.

سخن آخر این‌که، منطقِ حذف و انحصار در کشوری که آن‌را افغانستان نام گذاشته‌اند، جواب نمی‌دهد. وزارت خارجه‌ی ایالات متحده آمریکا نیز بیش‌تر از این بر روحیه مدنی مردم هزاره خدشه وارد ننماید و با اظهارات نفاق‌افکنانه و غیرحرفه‌ای مانعی در برابر صلح و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز در این کشور ایجاد نکند و بازهم اگر ایالات متحده دغدغه‌ی عدد و تعداد دارد با دولت افغانستان همکاری کند تا یک سرشماری واقعی از نفوسِ کلیه‌ی اقوام ساکن در این کشور به‌دست آید و معلوم گردد که کدام قوم در افغانستان اکثریت است و کدام تبار در اقلیت قرار دارد. اگر قرار باشد، مسئله‌ی افغانستان حل گردد و یک حکومتِ مقتدر مرکزی در این کشور به‌وجود بیاید با اظهاراتِ واهی که نه مبنای علمی و اکادمیک دارد و نه براساس واقعیت بنا شده است، نمی‌توان به‌این امر دست یافت.

 :)