یادم می‌آید، در افغانستان، زمانی که کودک بودیم، برای ما گفته بودند که انداختن نان بر زمین و آزار دادن موسیچه گناه دارد، همان بود که لچک‌ترین و زیردار گریخته‌ترین بچه‌ها اگر توته‌ی نان را در جاده می‌دیدند، بر می‌داشتند، می‌بوسیدند و به چشم می‌زدند و در جایی می‌گذاشتند که زیرپای عابرین نشود. همین‌ها که سگ و پشک و مرغ و بمبیرک وغیره از دست شان روز نداشتند، به موسیچه با احترام نگاه می‌کردند. این است که به‌نظرمن، تا زمانی‌که ارزش تفکرآزاد و ارزش‌های انسانی از طفولیت در ذهن یک نسل جابه‌جا نگردد، بعد از آن، زنجیرهای اعتقادی را با دینامیت هم از ذهن اکثریت مطلق نمی‌توان بیرون کرد.

با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

کاوه شفق آهنگ

ناگفته پیداست که انسان‌ها متأثر از شرایط حاکم اند و خیلی از برخورد‌ها و رفتار‌های‌شان جنبه‌ی واکنشی دارد. وقتی در تاریخ اروپا نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که با وجود تحرکات‌فکری دوره‌ی رنسانس و بحران‌سیاسی کلیسا در قرن۱۶ در انگلستان و اصلاحات‌دینی و بعد عصرروشنگری، با آن‌هم مردم عام، یعنی اکثریت جوامع که بار تاریخ روی شانه‌های‌شان حمل می‌شود، افراطی‌تر به مذهب پرداختند. یهودستیزی تقلیل نیافت، در انگلستان در قرن‌۱۷ در زمان چارلز اول حتی انسان‌سوزی Hexenverbrennung در محضر عام بر اساس اعتقادات‌دینی صورت گرفت و جنگ سی‌ساله‌ی کاتولیک و پروتستانت اروپا را به خاک و خون یکسان کرد. کلیسا، جوردانو برونو را در محضر عام آتش زد و جشن برپا کرد و تا همین امروز هم معذرت نخواست. در همین قرن۱۷ گالیله مجبور به نوشتن توبه‌نامه از جانب کلیسا گردید و حتی در آغاز قرن ۱۹ هنوز کلیسا بود که در اصل حکومت می‌کرد که ناپلئون در روز تاج‌گزاری‌اش تاج را از دست پاپ قاپید و خود بر سر نهاد. انقلاب کبیر فرانسه هم از روی آگاهی عوام نبود بل‌که از روی گرسنگی و فقر و بدبختی بود که یگانه وجه مشترک شان با اندیشه‌ورانِ بزرگ، سقوط نظام حاکم بود. همین‌طور، می‌بینیم همین انقلابیونی که آزادی، برابری و برادری را شعار می‌دادند، بزرگ‌ترین اندیشمندانی را که حق آزادی انسان و وظایف دولت در مقابل جامعه را طرح‌ریزی کرده بودند، زیر گیوتین بردند که حرف مشهور «انقلاب فرزندان‌اش را می‌بلعد» درج تاریخ شد. اما می‌بینیم که بعد از دو جنگ جهانی، سیستم‌ها در کشورهای اروپایی رفته رفته برخی از ارزش‌ها را داخل قوانین‌اساسی کردند و با تقسیم قدرت حاکم و کنترول متقابل ارگان‌های قدرت و نظام جدید تعلیم و تربیت با اتکاء به قانون و ناگفته نگذاریم، تأمین معیشت زندگی کارگر، شرایط طوری مهیا گردید که دین دیگر حرفی برای اغفال عوام جهت تحکیم قدرت سیاسی نداشت زیرا نظام‌های دولتی، عملاً خواهشات انسان جوامع‌شان را مرفوع می‌کردند و مردم هم حس می‌کردند که وضع زندگی‌شان روزبه‌روز رو به بهبودی است. با آن‌هم وقتی برج‌های امریکا را زدند، جورج بوش در میدیا از جنگ‌صلیبی که منظور‌اش جنگ مسیحیت و اسلام بود، یاد کرد و همان فردایش چند امریکایی مذهبی یک سیک بدبخت را به‌خاطر ریش و لنگی‌اش خیال مسلمان کرده در روز روشن کشتند که بعد جورج بوش به مسجد رفت و غایله حد اقل در حدی که قتل و کشتار صورت نگیرد، پایان یافت.
مقصد از این پیش‌گفتار این است که تا نظام دولتی ِقانون‌محور و نظام تعلیم و تربیه که ارزش‌های حقوق‌مدنی را از طفولیت در ذهن یک نسل جا بدهد، ایجاد نگردد، به باور من آب از آب تکان نخواهد خورد. فقط روی همین اسم مسخره ی «دولت جمهوری اسلامی» اگر تأمل کنیم، متوجه می‌شویم که خانه از تهداب گندیده و نمایان‌گر هیچ نوع تحول بنیادی نیست.
یادم می‌آید، در افغانستان، زمانی که کودک بودیم، برای ما گفته بودند که انداختن نان بر زمین و آزار دادن موسیچه گناه دارد، همان بود که لچک‌ترین و زیردار گریخته‌ترین بچه‌ها اگر توته‌ی نان را در جاده می‌دیدند، بر می‌داشتند، می‌بوسیدند و به چشم می‌زدند و در جایی می‌گذاشتند که زیرپای عابرین نشود. همین‌ها که سگ و پشک و مرغ و بمبیرک وغیره از دست شان روز نداشتند، به موسیچه با احترام نگاه می‌کردند. این است که به‌نظرمن، تا زمانی‌که ارزش تفکرآزاد و ارزش‌های انسانی از طفولیت در ذهن یک نسل جابه‌جا نگردد، بعد از آن، زنجیرهای اعتقادی را با دینامیت هم از ذهن اکثریت مطلق نمی‌توان بیرون کرد. حتی برخی از مصلحان‌دینی وقتی از یک‌سو دعوت به بازاندیشی می‌کنند و تحمل، اما از جانب دیگر می‌آیند و از مثلاً پیغمبر، علی یا حتی خمینی وغیره چهره‌های مطلق می‌سازند، پس جوانی که به این آقای مصلح گوش می‌دهد، چه برخوردی با مطلق‌گرایی ذهن خود داشته باشد و از این ارشادات چه بیاموزد؟ البته، استثنا همیشه وجود دارد.
این نوشته اما به این معنی نیست که روشنگری و برخورد انتقادی و دق‌الباب کردن به دروازه‌های عقل آدم‌ها صورت نگیرد، نه، صد در صد صورت بگیرد و بیش‌تر نوشته و گفته شود. فقط برداشتم را از تحول فکری در جامعه بیان کردم. طرز تفکر دینی فقط یک بخش ذهنیت آدمی را تشکیل می‌دهد که ریشه در کلیتِ نوع تفکر ما دارد. مشکل اساسی جامعه‌ی ما کلاً در نظام‌تربیتی نهفته است که اساس‌‌اش  تفکر بسته و جزم‌گرا است.  یعنی تهداب باید درست گذاشته شود، در غیر آن عسکرگیری برای طالبان اسلامی و غیر‌اسلامی و قومی وغیره از میان مردم خیلی سهل خواهد بود که فعلاً سهل هم است.
خشت اول گر نهد معمار کج
تا ثریا می‌رود دیوار کج

 :)