هرچند، چند سال پیش در زمانی که طاهر زهیر به‌عنوانِ والی بامیان کار می‌کرد، حرف و حدیث‌هایی شنیده می‌شد که دوباره تندیس‌های بودا در بامیان ساخته می‌شود اما تاهنوز از ساخت و بازسازی این تندیس‌ها خبری نیست. در آن‌زمان از قرار معلوم، چند کمپنی خارجی برای ساخت دوباره تندیس‌ها داوطلب نیز شده بودند اما برخی از مقاماتِ وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان از هر راهِ ممکن تلاش نمودند تا تندیس‌های بودا دوباره‌سازی نشود و با کارشکنی‌های زیاد بالاخره این فرصت تاریخی را از بامیان گرفتند و دود نموده به هوا فرستادند. شاید تلخ‌ترین طنز تاریخِ کشور نیز این باشد، که آن‌هایی که تاهنوز بر کرسی وزارت اطلاعات و فرهنگ تکیه زده‌، فرهنگ‌ستیزترین انسان‌های این مٌلک بوده‌اند. امیدوارم، وزیر جدید اطلاعات و فرهنگ دوباره بتواند پروژه ساخت تندیس‌ها را از سر گیرد و گام هرچند کوچک را در راستایِ احیای شکوهِ تاریخی بامیان بردارد.

«خاطراتِ ظلمت»؛ یادی از یک شکوه از دست‌رفته

غلام‌سخی حلامیس

بر بلندای تپه‌ی «چهاونی» در عقبِ بازار بامیان ایستاده‌ام: روبروی دو رواقِ خالی تندیس‌های غول‌پیکرِ بودا. به اطرافم نگاه می‌کنم. جای‌خالی تندیس‌های بودا در نگاهم نقش می‌بندند. تندیس‌هایی که روزگاری نمادِ شکوه اساطیری بامیکان بوده‌اند. تندیس‌هایی که، شرق و غرب دنیا به آن‌ها می بالیدند و شاعران در وصفِ آن شعر می‌گفتند و افسانه‌سرایان در مورد آن افسانه می‌بافتند. از همه مهم‌تر، خاطرات ده‌ها نسل این سرزمین را در لابلای خاک‌هایش نهفته دارد. به‌یادِ سنگ‌تراشان بامیانی می‌افتم. سنگ‌تراشانی که از کلک‌های هنرمندِ شان، هنر و زیبایی می‌بارید. آن‌ها سال‌ها و بل قرن‌ها تلاش نمودند که دو تا تندیس از شمایل نیاکان‌شان در دل کوه‌های بامیان بتراشند اما سپاهیان جهل و ویرانی، چه آسان و در چند شبانه روز، تندیس‌های درخشان را به‌خاک یکسان نمودند.

به قرن‌های چهار و پنج میلادی پرتاب می‌شوم. هنوز دو تندیس شکوهمندِ صلصال و شهمامه پابرجا است. سپاهیان یعقوب لیث صفاری تاهنوز نیامده‌اند تا گردن‌بند و گوش‌واره‌های طلایی «شهمامه» را به‌سرقت ببرند و به‌نام هدایای نفیس به دربار خلیفه بغداد بفرستند. شهر غلغله، شکوه و رونق خاص دارد. چنگیز خان هم نیامده است، که فرمان قتل‌عام مردم بامیان را صادر کند. حتی امر نماید، که موش و گربه را هم در بامیان زنده نگذارند‌ و پرنده‌ها بر آسمان بامیکا بال نگشایند.

به‌یاد وجه‌تسمیه بامیان می‌افتم. چرا این شهر را «بامیان» نام گذاشته‌اند؟ پاسخم این است: بام، پام و بامی و پامی در گویش مردم بامیان، جایگاه ویژه دارد. مردم بامیان، به تپه‌ها و بلندی‌ها، «پامی» می‌گویند. پامی با گذر اعصار، تبدیل به بامی شده‌است. بام معنای بلندی را می‌دهد و بامیان، جمعِ بام است. سرزمین تپه‌ها و پامی‌های بلند. که اکنون ابرِ ظلمت بر فراز شکوهِ تاریخی آن سایه افکنده است.

دور و برم را نگاه می‌کنم. به‌یاد «راه ابریشم» می‌افتم. شاه‌راه ابریشم، زمانی اتصال‌دهنده‌ی تمدن‌های قدیم دنیا بوده است. شبه‌قاره هند و تمدن چین به واسطه همین جاده باهم وصل می‌شدند. راه ابریشم از بامیان می‌گذشت. جاده ابریشم به بامیان، موقعیت خاص جغرافیایی بخشیده بود‌. آن‌قدر مجذوب گذشته‌ی تاریخی بامیان می‌شوم، که آرزو می‌کنم کاش به‌جای شهروند قرن بیست و یک بامیان، شهروند قرن پنجم بامیان می‌بودم. آن‌همه عظمت و رونق فرهنگی را به چشم سر می‌دیدم. زنگوله‌های شتران هندی در گوش‌هایم طنین‌افکن می‌شدند و من کودکی می‌شدم که هر وقت و ناوقت به «تپه‌‌ی چهاونی» می‌آمد و منتظرِ شرنگ‌ـ‌‌‌‌‌‌‌شرنگ زنگوله‌های شتران می‌نشست. شترانی که ادویه و لباس و مجسمه‌های هندی با خود داشتند.

میراث‌های فرهنگی بامیان تنها به «راه ابریشم» و «تندیس‌های بودا» خلاصه نمی‌شود. غارِ فریدون در لادوی شهیدان، یکی از ده‌ها اثر به‌جا مانده از تمدن‌های گذشته بامیان است که شکوه اساطیری این سرزمین را به‌یاد می‌آورد. سرزمینی که روزگاری کانون مدنیت و فرهنگ بوده، اکنون به‌قول عبدالحسین مقصودی به «سرزمین محرومان» و به تعبیر زیبای فرانتس فانون به «سرزمین دوزخیان روی زمین» تبدیل شده است. نه شکوه بودا مانده و نه رد-نشانی از اسطوره‌ی فریدون و چگونه‌گی نابودی ضحاک به‌دست کاوه آهنگر و به قدرت رسیدن فریدون. غار فریدون، برخلاف ادعاهای غیرعلمی برخی از پژوهش‌گرانِ ایرانی نه در در جنوب شرقی اصفهان، بلکه در منطقه شهیدان از توابع ولسوالی مرکز ولایت بامیان واقع است. این غار، همان غاری است که مادرش فریدون را از دست سپاهیان ضحاک، در آن مخفی کرده بود.

از عالم رویا کوچ می‌کنم. دوباره به مخروبه‌های بودا چشم می‌دوزم. اما این‌بار چیزی غیر از دو تندیس خالی از شکوه و عظمت اساطیری نمی‌بینم. بودای بامیان را در یازدهم مارچ سال۲۰۰۱م گروه تروریستی طالبان برای همیشه از بشریت گرفتند. این جنایت نابخشودنی قتل‌عام فرهنگی بود و ضربه‌ی جبران‌ناپذیری بر بدنه‌ی تمدن بامیان وارد کرد. البته تخریب این تندیس‌ها از سال‌ها قبل آغاز شده بود و طالبان فقط به حیات نیمه‌جان آن خاتمه داد. ضربه‌ای که لشکریان امیرعبدالرحمن خان، هنگام حمله به بامیان بر بدنه تندیس‌های بودا وارد کردند، کم‌تر از ضربه‌ی طالبان نبود. همین‌طور، در دوره‌های اخیر اطرافِ بودا به شکل غیرمعیاری مورد حفاری قرار گرفته و آثار به‌دست آمده از این منطقه به‌صورت غیرقانونی قاچاق شده است. طالبان، پروژه ناتمامی را که یعقوب لیث صفاری روی دست گرفته بود، به اتمام رسانیدند.

هرچند، چند سال پیش در زمانی که طاهر زهیر به‌عنوانِ والی بامیان کار می‌کرد، حرف و حدیث‌هایی شنیده می‌شد که دوباره تندیس‌های بودا در بامیان ساخته می‌شود اما تاهنوز از ساخت و بازسازی این تندیس‌ها خبری نیست. در آن‌زمان از قرار معلوم، چند کمپنی خارجی برای ساخت دوباره تندیس‌ها داوطلب نیز شده بودند اما برخی از مقاماتِ وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان از هر راهِ ممکن تلاش نمودند تا تندیس‌های بودا دوباره‌سازی نشود  و با کارشکنی‌های زیاد بالاخره این فرصت تاریخی را از بامیان گرفتند و دود نموده به هوا فرستادند. شاید تلخ‌ترین طنز تاریخِ کشور نیز این باشد، که آن‌هایی که تاهنوز بر کرسی وزارت اطلاعات و فرهنگ تکیه زده‌، فرهنگ‌ستیزترین انسان‌های این مٌلک بوده‌اند. امیدوارم، وزیر جدید اطلاعات و فرهنگ دوباره بتواند پروژه ساخت تندیس‌ها را از سر گیرد و گام هرچند کوچک را در راستایِ احیای شکوهِ تاریخی بامیان بردارد.

پ.ن: «خاطراتِ ظلمت»، عنوانِ کتابی است که بابک احمدی در مورد زندگی و آثار سه متفکرِ مکتب فرانکفورت نوشته است. والتر بنیامین، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر. والتر بنیامین، متفکرِ آواره و عاشقِ سینه‌چاکِ آسیه لاسیس. تئودور آدورنو، فیلسوفِ سیاه‌اندیش که در سایه‌های تاریکِ عصرِ روشنگری راه رفت و خراش‌های عقل را به‌نقد کشید، ماکس هورکهایمر، اشراف‌زاده‌ای که سال‌ها ریاست «مؤسسه تحقیقات اجتماعی» را به‌عهده داشت و مقالات و دست‌نوشته‌هایش رهنمای فکری کسانی چون مارکوزه و هانا آرنت شد. این سه نویسنده روزگاری قلم به‌دست گرفتند و «خاطراتِ ظلمت» را برای ما روایت کردند. آن‌ها در عصری می‌زیستند، که به‌قولِ خودِ شان «از درخشش ظفرمندِ فاجعه تابناک بود».

 :)