شهیدمزاری، مصداق ظهور یک «ابرانسان» در یک جامعه‌ی استبدادزده بود. جامعه‌ای که در زیر سایه‌ی استبداد، قوم حاکم انسانیت قوم محکوم را منکر بود و قوم محکوم، این محکومیت را جزء لاینفک تقدیر تاریخی خویش می‌پنداشت. به همین علت، کتمان هویت قومی، نه تنها برای صاحبان آن هویت رنج آور نبود؛ بلکه عکس آن، عیب پنداشته می‌شد و شرم شان می‌آمد اگر بگوید هزاره است

مزاری؛ امکانِ عبور از شکست تاریخی

موسی شفق

هزاره‌ها شکست را در دو بستر مذهبی و قومی تجربه کرده اند. تا جایی که پیامدهایی این شکست‌ها، جزء هویت زیستی آنان گردیده اند. به‌ همان خاطر، در درون ساختار زیست-بومی هزاره‌ها، اندوهگین‌‌بودن به مراتب قابل تقدیر و ارج‌گزاری است برای افراد جامعه تا شاد بودن و مسرور زیستن. چون غم، در بستر شکل‌‌گرفته از شکست‌های مذهبی و قومی هزاره‌ها عنصر غالب  را تشکیل می‌دهد و جزء تقدیر تاریخی پنداشته می‌شود.

آن‌‌گونه که امامان شیعه قریب به اتفاق شهید گشته اند؛ به تعقیب آن در اکثر ادوارتاریخی، پیشوایان مذهبی شان از قدرت سیاسی تجرید بوده اند و در انزوا زیسته اند و درتنهایی و غربت، جان داده اند؛ ماحصل این سرنوشت شکست‌‌خورده، برای هزاره‌ها شده است: زیستن اندوهناک و همیشه در حالت اضطرار.

 درکنار این تقدیر اندوه‌‌بارتاریخی از نگاه مذهبی، در بعد قومی نیز هزاره‌ها شکست تاریخی را پی‌درپی تجربه کرده اند. در تاریخ معاصر افغانستان، از دوران احمدشاه ابدالی به این طرف، هزاره‌ها پیوسته مورد بی‌مهری و سوء استفاده‌ی حاکمان قرار گرفته اند. به گواه تاریخ، احمدشاه ابدالی در یکی از لشکرکشی‌هایش به سمت ایران، در مسیر راه خودش، شیرعلی‌‌خان هزاره را که یکی از سرداران سپاهش بود؛ به حیث حاکم هرات مقرر نمود. اما وقتی از جنگ پیروزمندانه برگشت؛ در راه بازگشت، شیرعلی‌‌خان هزاره را به اتهام توطیه علیه خودش برکنار و زندانی نمود و شه‌زاده تیمور فرزند خودش را که دوسال سن داشت به جای این فرمانده حاکم هرات مقرر نمود.

هزاره‌ها در دوران عبدالرحمن‌خان، نسل‌کشی را تجربه نمود و شصت‌‌ودوفیصد از جمعیتش قتل عام‌گردید. داستان کشتار هزاره‌ها در این دوره، در تاریخ معاصر کشورهای منطقه سابقه ندارد. ما در هیچ یک از کشورهای منطقه سراغ نداریم که یکی از اقوام ساکن در آن، به جرم داشتن هویت قومی‌‌ و مذهبی شان این‌‌گونه قتل عام شده باشند و از بابت  فروش اسیران، فروشندگان آن، به خزانه‌ی دولت رسماً مالیات پرداخت نمایند.

در دوره‌ی ‌امان‌الله‌‌خان، به خاطر لغو فرمان قانون بردگی هزاره‌ها توسط ‌امان‌الله‌‌خان که به واسطه‌ی پدر بزرگش عبدالرحمن‌خان نافذ گردیده بود؛ هزاره‌ها یکی از حامیان سرسخت و جان برکف او گردید و در دفاع از استقلال افغانستان جان‌‌فشانی‌ها نمودند و همین قوم، سربازان اصلی ‌امان‌الله‌‌خان در دفاع از شاه تجدد‌خواه و ارزش‌های جدید درکشور بوده اند. روی این جهت، هزاره‌ها در راستای دفاع از ارزش‌های مدرن و عدالت‌محور سابقه‌ی طولانی دارد و اگر پروژه‌ی تجدد‌خواهی ‌امان‌الله‌‌خان را به ‌عنوان نقطه‌ی عطف درکشور قلمداد نماییم؛ هزاره‌ها در گسترش و بقایی این پروژه، نقش برجسته داشته اند. حتا وقتی ‌امان‌الله‌‌خان به قندهار فرار نمود و دوباره به طرف کابل به قصد تسخیرکابل حرکت کرد؛ در مسیر قندهار وکابل هزاره‌های غزنی از او دفاع کردند. اما شاه دوباره فرار نمود که در نتیجه هزاره‌ها تلفات چندهزارنفری را متقبل‌گردید و فاجعه‌ی دوران عبدالرحمن‌خان در مقیاس کوچک‌‌تر آن، بالای این مردم تکرار شد.

لذا، پیامدهای شکست مذهبی و قومی به‌گونه‌ی موروثی در حیات فردی و جمعی هزاره‌ها تداوم پیدا نمود و در ساختمان بیولوژیکی این قوم ته‌نشین ‌گردید. در یک چنین وضعیت و با چنین ذهنیتی، به قول نیچه مستلزم یک «ابرانسان» بود تا بیاید خط بطلان بر روی این تقدیر تاریخی بکشد و بگوید که غم‌گین‌‌بودن، ترسیدن از هویت قومی ‌‌و مذهبی و همیشه گریز از قدرت سیاسی، در تقدیر ما نیست. بلکه این کابوس، پیامدهای شکست تاریخی اند و تحمیل‌شده‌ی نظام‌های استبدادی.

شهیدمزاری، مصداق ظهور یک «ابرانسان» در یک جامعه‌ی استبدادزده بود. جامعه‌ای که در زیر سایه‌ی استبداد، قوم حاکم انسانیت قوم محکوم را منکر بود و قوم محکوم، این محکومیت را جزء لاینفک تقدیر تاریخی خویش می‌پنداشت. به همین علت، کتمان هویت قومی، نه تنها برای صاحبان آن هویت رنج آور نبود؛ بلکه عکس آن، عیب پنداشته می‌شد و شرم شان می‌آمد اگر بگوید هزاره است. هزاره‌بودن، پیش از آنکه از طرف قوم حاکم جرم اعلان شود؛ در ذهنیت قوم محکوم، یک شرمندگی و خدازدگی بود. چون پیامد شکست‌های تاریخی، در سلول‌های هزاره‌ها مانند ژن‌های وراثت رسوب کرده بود و قابلیت انتقال از نسلی به نسل دیگر را پیدا نموده بود.

این سخن شهیدمزاری که می‌‌گفت: «دیگر هزاره‌بودن جرم نباشد.» چون تیغ دو دم، دو مخاطب داشت: حاکم و محکوم. حاکمی که مسبب این شکست تاریخی گردیده بود و فرزند دوساله را ترجیح می‌‌داد تا بر سرنوشت خیلی عظیمی از مردم طفلانه حکومت کند به جای آن‌که یک جنرال وفادار و کارکشته اش «ازقدرت با درایت استفاده نماید.» بر سریر قدرت نشاندن طفل دوساله ازطرف پدرش، پیش از آن‌که نشان بی‌اعتمادی و انحصارگرایی برای اقوام غیرپشتون باشد؛ نیش‌خندی است برای خانواده‌های پشتونی که ازخانواده‌ی ابدالی نبودند و زهرخندی به عقلانیت پشتون‌‌ها. یعنی در درون قوم پشتون، عقلانیت به آن میزان نایاب‌گشته است که من پادشاه، به طفل دوساله باورمندم و اعتماد دارم؛ اما به تمام پشتون‌ها بی‌باورم.

روی این جهت، رسالت شهیدمزاری هدایت‌گریی حاکم مستبد و جرأت‌‌بخشی به محکوم استبدادزده بود. محکومی که محرومیت برآمده از استبداد را چون قضا و قدر خدای پذیرفته بود و اندیشیدن پیرامون آن را به مثابه‌ی چون‌‌وچرا کردن در ساحت الوهی می‌‌پنداشت. فویرباخ می‌گوید: «رنج مقدم بر اندیشه است.» مارکس وقتی این رنج را توضیح می‌دهد به این باور است که این رنج، در طبقه‌ی پرولتاریا به خود صورت تاریخی گرفته و ما  درلایه‌های مختلف زندگی پرولتاریا، صورت‌های عینی این رنج را مشاهده می‌‌کنیم. رنجی که مانع تفکر می‌گردد.

      اگر این تیوری فویرباخ را در جامعه‌ی هزاره تسرّی بدهیم، می‌بینیم که رنج هزاره‌ها از نداشتن جغرافیای انسانی، جرم بودن هویت قومی و انزوای سیاسی ناشی می‌‌شوند. لذا، مزاری آمد طرح «انسانی ساختن سیاست‌‌ و قدرت» را در افغانستان مطرح نمود. وقتی قدرت و سیاست انسانی شد؛ اقوام ساکن در آن سرزمین می‌توانند با استفاده از حقوق شهروندی شان در هرجای آن کشور مسافرت نمایند و زندگی کنند.

در کنار این شکست تاریخی، هزاره‌‌ها با چند خلا و مانع اگزستانسیال نیز روبرو بود/است. یکی زیستن در جغرافیایی که کم‌‌ترین اهمیت اقتصادی و جیوپولیتکی را دارد. از نگاه موقعیت زیستی، هزاره‌‌ها نه تنها با پشتون‌‌ها و تاجیک‌‌ها برابری نمی‌‌کند؛ بلکه هم‌پای ازبیک‌‌ها نیز نیست. دوم، پشتوانه‌ی قومی. بازهم هزاره‌‌ها در مقایسه با دیگر اقوام مطرح در افغانستان، فاقد پشتوانه‌ی سیاسی، اقتصادی و هویتی اند. بحث هویت قومی در این نوشتار، جدا از آن مباحثی اند که در راستایی اثبات ترک‌‌تباری یا آریایی‌‌بودن هزاره‌‌ها بر سر زبان‌‌هاست. چون اثبات و عدم اثبات آن، کمکی در وضعیت فعلی هزاره‌‌ها نمی‌‌کند. آن مباحث مال دوران آرامش است و با روی‌‌کرد نظری مربوط محیط‌‌های آکادمیک. اما حمایت کشور/کشورهای به خاطر پیوند قومی‌‌داشتن، یک کنش است بالفعل و تغییر دهنده‌ی معادلات سیاسی. سوم از نگاه مذهبی، دیگر اقوام افغانستان، اغلباً سنی‌‌مذهب اند و این نقطه‌ی مشترکی می‌‌تواند باشد در بسیاری موارد بین آنان تا اگر نتواند مانع اختلافات شان در سطح ایلیت‌‌ها گردد؛ حد اقل در میان توده‌ی مردم، حس مشترک به گونه‌ی قوی ایجاد می‌‌کند. در خارج از افغانستان نیز، کشورهای مسلمان در سطح جهان، با جهان‌‌بینی و هویت سنی شناخته می‌‌شود تا شیعه و تازه از نگاه سیاسی، کشور شیعه مذهب ایران در چهل سال پسین، در سطح بین‌‌المللی تجرید و منزوی بوده است. یعنی از یک‌سو مذهب شیعه در درون جهان اسلام در اقلیت است و از سوی دیگر، کشوری با این هویت مذهبی در سطح جهان منزوی. هردوی این عوامل، روی سیاست-گذاری‌‌های هزاره‌‌ها، زبان دیپلوماتیک این قوم در مواجهه با دیگر اقوام و کشورهای تأثیرگذار در سیاست افغانستان و جلب توجه آن کشورها تأثیر منفی می‌‌گذارد. چون عناصر فوق، سازه‌‌های اصلی (element) هر گروه انسانی اند و بدون این سازه‌‌ها قادر به دوام زیست جمعی نیست.

مزاری، در یک چنین بستری عرض اندام کرد. مشکلات مردمی که او رؤیای بهترشدن وضعیتش را در سر می‌‌پروراند؛ تنها بیرونی و عارضی نبود بلکه مهم‌‌تر از آن، اگزستانسیال بود و دگرگونی آن، تا مرز غیر ممکن، دشوار به نظر می‌‌رسید. مزاری در این راستا، اقدام به رمزگشایی‌‌ کودهای نمود که گشودن آن رمزها، در فرایند قدرت‌‌مندشدن هزاره‌‌ها کمک می‌‌کرد. ولی فرصت مزاری خیلی محدود بود و امکاناتش در حد کم‌‌ترین.

در نگاه شهیدمزاری، استبداد سیّال بود و تفکر استبدادی از یک قوم به قوم دیگر، از یک گروه به گروه دیگر، از یک شخص به شخص دیگر قابل انتقال می‌باشد. آن‌گونه نیست که یک قوم، گروه و یا شخص، ذاتاً مستبد باشد. بنابرآن با یک چنین نگرشی، تیم‌سازی‌های سیاسی-نظامی او مبتنی بر تفکر سیّالیت استبداد بود.

مزاری، با طرح مفاهیم جدید و ارزش‌های گم‌شده‌ی انسانی درحوزه‌ی سیاست‌ورزی افغانستان، باب جدیدی را درتاریخ معاصر افغانستان گشود. او پرده از روی تاریخ طویل استبداد و شکست تاریخی هزاره‌ها برداشت و فرصت جدیدی را برای پیروزی قوم شکست‌خورده ایجاد نمود. این فرصت درحوزه‌های مختلف ایجادگردید. از تأسیس حزب وحدت گرفته تا تمرین مشارکت در قدرت، چانه‌زنی در حوزه‌ی گفتمان حاکمیتی مبتنی بر عدالت اجتماعی نه استبداد و خودکامگی و تثبیت موقعیت سیاسی و انسانی هزاره‌‌ها. هم‌چنان اثبات این واقعیت کتمان‌شده که هزاره‌ها ظرفیت تعامل سیاسی را دارد و عقلانیت سیاسی این مردم، در راستایی ساختن این کشور نقش کلیدی و محوری را بازی می‌نماید.

مزاری، به عنوان واقعیتی آرمانی در میان هزاره‌‌ها ظهور کرد. ولی این واقعیت زیسته پس از خودش تبدیل به آرمان گردید. آرمانی‌‌شدن مزاری، به معنای انقطاع راهی است که او آغاز کرد اما تداوم نیافت. تراژدی هزاره‌‌ها، همین آرمانی‌‌شدن واقعیت زیسته‌‌ای به نام مزاری و راه مزاری است.

 :)