انسان هزاره / بلخی نشانه‌ی خوانایِ مرگ و خاطره است؛ در او سده هاست ـ دست کم دو سده ـ که جدال پایدار مرگ و خاطره جاری‌ست و اندرون خانه‌ها و جانه‌های‌شان را ذغاله‌ی اندوه و سختینه‌ی یادگاری‌ها و یادهای مردگان / کشته‌شدگان شان سیاه و ظلمانی کرده است. حتی درین برهه‌ی حساس تاریخی از جان و چشم انسان هزاره خون فوران می‌کند و چشم‌ بیدار و دل روشن و خردِ دوراندیش او وسیله‌ی طرح شیطانی و حذفِ سیستماتیک در زاویه‌هایِ خشن و کوهستانی فرتوت شده و در فعالیت‌های مدنی فروپاشیده شده و تکه تکه می‌گردد

هزاره در بی‌زمان: خاطره و مرگ

حسین مرادی

تا جایی بدیهی‌ست که به فراخور سپری شدن زمان؛ آدمی نیز ـ ذریعه‌ی زمان ـ سپری می‌شود. می‌گذرد و به نقطه‌ی انجام می‌رسد: مرگ. یکی از واقعیت‌های استثناناپذیر و در عین حال زفت و خشن و مآلاً غیر قابل گریز و گزیری زمانْ مرگ است: همه‌چیز رفتنی و غیر ماندنی اند. گویا؛ با تولدی ـ هر چیزی ـ مرگ آن آغاز می‌شود. یعنی تولد و حیثیتِ وجودی گرفتنِ «ممکن الوجود» از یک‌نظر نقطه‌ی آغاز فرایندِ مرگ است. روشن‌تر بگویم: در دلِ هر تولدی؛ مرگی نهفته است. همه‌ی موجودات ـ به تبعی آن آدمی ـ از همان روزی آغاز به مردن می‌کند که متولد می‌شود. مرگ با دوره‌های کودکی و نوجوانی؛ جوانی و میان‌سالی و بدین‌سان کهن‌سالی هم‌گام است. آدمی در هر قدمی که پیش می‌گذارد، در واقع یک قدم می‌میرد. زندگیِ دی‌روز و امروز حتی همین‌ لحظه فروبسته شده و در جریانِ سیال و گذر بی‌وقفه‌ی زمان سپری شده و به یک معنا نیست می‌گردد. ترجمه‌ی زندگی به گذشته و آینده خطا می‌باشد، زندگی در بی‌توجهی به بی‌زمانی و خاطره؛ همان اکنون است: چیزی میانِ گذشته و آینده و هم‌چنان در حال شدن و عبور از یکی به دیگری. اکنون همیشه در توازن ناپایدار است، از حالی به حالی شدن. این‌که این شدن و ناپایداری را می‌شود «کون و فساد» خواند یا «حرکت جوهری» یعنی «لبس بعد از لبس» و نه «خلعِ لبس» بحث دیگری می‌خواهد. ظاهراً چیزی که بدیهی‌ست به ماجرای زندگیِ هر آدمی ـ هر موجودی ـ پایان می‌دهد، مرگ است و چیزی که دست‌خوش مرگ می‌گردد؛ دیگر نیست. یعنی آنی که قبلاً بود، نیست. ولی با این حال می‌توانیم بگوییم که ماجرای زندگیِ هر آدمی با مرگ پایان می‌یابد؟ واقعاً این‌گونه است یا نه؟ درست در پیِ توجه به همین پرسش است که با نکته‌ی مهمی در این‌خصوص برخورد می‌کنیم: تناقضِ خاطره و مرگ. بدین‌روی خواهی نخواهی گستره‌ی جستار ما سد گشته و حد می‌خورد؛ چرا که خاطره در انسان است و درک و دریافتِ آن وابسته به عقل است، پس این‌گونه باید پرسید: آیا با توجه به خاطره می‌توانیم تأیید کنیم که پایانِ ماجرای زندگیِ آدمی مرگ است؟ عجالتاً و بی‌‌توجه به براهینِ هستی‌شناسانه؛ پاسخ این است: ماجرا پایان نمی‌یابد. یا به بیان دقیق‌تر ماجرای زندگیِ آدمی ـ به معنای شناختی و متعارف کلمه ـ پایان می‌یابد، ولی پایانِ این ماجرا نقطه‌ی تکوینِ ماجرایِ دیگری ـ و شاید غم‌انگیزتری ـ است: خاطره. کسی که می‌میرد؛ در بازمانده و در کسی که او را دوست‌دارد یا اگر عامیانه‌تر گفته شود: در پدر و مادری؛ خواهر و برادری؛ معشوق و رفیقی زنده می‌شود و می‌ماند و به حیاتی دوام می‌دهد که سراسر شکنجه و درد و ایماژِ خاطره و یاد است. این‌گونه نیست که با مرگ و در نهایت دفن و کفن کسی همه‌‌چیز به پایان برسد. مرگ چه زمانی باشد و چه نباشد، ولی بدیهی‌ست که در زمان اتفاق می‌افتد. لذا چیزهایی که حیثِ زمانی دارند را نابود و سپری می‌کند، نه چیزهایی که زمانی نیستند و در بی‌زمان اند. خاطره در بی‌زمان است. حیثیتِ دیگری دارد و در گذار خونین و گذر سرمست زمان سپری نمی‌شود و همان‌گونه که هست می‌ماند. یعنی اگر سرمدی نیست، قطعاً دهری است: چیزی میان ثابت و متغیر. تصویر گذشته و تصورِ آینده که در واقع امکانِ سخن از آینده و گذشته و وانگهی اتفاق‌هایی که در گذشته اتفاق افتاده اند، وابسته به خاطر و یاد آدمی است. واقعاً که به قول هایدگر: «ذات آدمی آرمیده در یاد است.» تنها در همان‌جا محفوظ می‌مانیم و به دستِ تندباد زمان رهینه‌ی دیار نابودی نمی‌شویم. بدین‌روی آدمی در زمان می‌میرد ولی در خاطره (بی‌زمان) زنده می‌ماند. جانِ برهنه و عریانِ انسانِ مرده هم‌چون جایِ خالیِ بودا بازماندگان و میراث‌دارانِ خویش را شکنجه می‌کند. بیزاری اراده از زمان؛ همان بیزاری از سپری شدن و گذشته شدن در دست زمان و در نهایت بیزاری از مردن است. برای همین است که نیچه می‌گوید:«آری این است و تنها همین است کین: بیزاری از زمان و آن‌چه بودۀ آن.» شاید مراد نیچه درین‌جا از «کین» به «آرخه‌ی فاعلی» امپدکلس (انباذقلس) برگردد که تحت عنوان «مهر و کین» از آن بحث می‌شود: موجودات توسط مهر به وجود می‌آیند و به وسیله‌ی کین مضمحل شده و فرو می‌ریزند. نیچه «سپری شدن» آدمی در زمان را؛ همان کین می‌داند. البته آمدن و رفتنِ آدمی در زمان؛ در خاطره و یاد صدق نمی‌کند. آدمی در خاطره و یاد (مونه موزینه) همانی‌ست که بود، هست و خواهد بود. از این‌رو؛ آدمی در یاد و دل می‌تواند اقامت گزیند، که هردو از دست‌رس زمان خارج اند. آن‌گونه که گاستون باشلار سکونت را در رویا و یاد مطالعه می‌کند و هایدگر در رابطه با دل می‌گوید:«دل نه فقط آن‌چنان‌که در گفتار امروزی مراد می‌شود بر جنبه‌ی احساسیِ آگاهیِ انسانی بل هم‌چنین بر بودگی کل ذات انسانی دلالت می‌کند.» از این‌رو کسی که در توالی زمان سپری می‌شود و سر انجام می‌میرد، در جایی دیگری می‌ماند و از آن‌جا محال است که برده شود: یاد و خاطره. اکنون به بحث اصلی می‌پردازیم: زاویه‌های وحشت‌ناک و درد آور خاطره و یاد انسان هزاره.

انسان هزاره / بلخی نشانه‌ی خوانایِ مرگ و خاطره است؛ در او سده هاست ـ دست کم دو سده ـ که جدال پایدار مرگ و خاطره جاری‌ست و اندرون خانه‌ها و جانه‌های‌شان را ذغاله‌ی اندوه و سختینه‌ی یادگاری‌ها و یادهای مردگان / کشته‌شدگان شان سیاه و ظلمانی کرده است. حتی درین برهه‌ی حساس تاریخی از جان و چشم انسان هزاره خون فوران می‌کند و چشم‌ بیدار و دل روشن و خردِ دوراندیش او وسیله‌ی طرح شیطانی و حذفِ سیستماتیک در زاویه‌هایِ خشن و کوهستانی فرتوت شده و در فعالیت‌های مدنی فروپاشیده شده و تکه تکه می‌گردد. انسانِ هزاره در دو سدۀ اخیر؛ جز بسیار اندک، توسط دستِ نامرئی زمان سپری و گذشته نشده است؛ بل‌که مرگِی او را تعصب و تبعیض و حذف در هم‌دستی با زمان و نا به هنگام؛ رقم زده است. در حال حاضر؛ با همه‌‌ی سختی‌ها و نا به هنجاری‌ها در افغانستان؛ تنها انسانِ هزاره است که از حرکت باز نیستاده و مرده‌ریگی این کشورِ سه‌رنگ و تکه تکه و ویران را بر شانه‌ی زخمی خویش حمل می‌کنند و در حینِ همین حمل و بازسازی است که فوج فوج به دستِ یاغیانِ زمانه و اشغال‌گرانِ بی‌همه‌چیز و اجنبی به رگ‌بار بسته شده و قتل عام می‌گردند. مرگ نا به هنگام، غیر طبیعی و مظلومانه‌ی انسان هزاره؛ خاطر و یاد این مردم را به چالش کشیده و مدام این مردم را در کورۀ سوزان درد پخته کرده است. پس ازخاموش شدن فروغ دانش و حکمت و افول دوره‌های درخشان تخارستان و بدخشان و غزنه و هرات و در نهایت خراسان بزرگ وسیله‌ی هجومِ اشغال‌گرانِ بیگانه و بی‌پایه و اجنبی انسانِ هزاره، این مردم بومیِ این ملک و خراسانی و بلخیِ اصیل؛ نه تنها که روزگار خوشی ندیده است که همواره مد نظر قتل‌عام‌های پی در پی و بی‌وقفه مبتنی بر طرح شیطانیِ دشمنانِ تاریخ و فرهنگ و تمدن تاریخی این مردم بوده است. دشمنی با انسان هزاره، تنها دشمنی با قوم هزاره نیست، دشمنی با تاریخ و هویت تاریخیِ درخشانِ این مردم و به یک معنا «سنت بلخ» است. گروه‌های تروریستی نه در صدد «امارت اسلامی» اند و نه مبتنی بر «تعصب مذهبی» شکل گرفته اند، بل‌که دشمنان مردم هزاره نه تنها از آنرو که هزاره اند، بل‌که از آنرو که تاریخ درخشان دارند و تأثیر بی‌سزایی در عقلانیتِ اسلامی و حکمت خسروانی داشته اند و بدین‌سان سنت بلخ متعلق به آن‌هاست، می‌باشند. برای‌ همین است که  در آسیاب کسانی که مدعیِ تاریخ درخشان و فرهنگ و سنت اند و «حکمت خسروانی» و «شریعت زرتشتی» و «طریقتِ مانوی» را در جا می‌بلعند و ابن‌سینا و ناصر خسرو و دقیقی و ابوزید و سنایی و… را از خویشتن می‌دانند آب ریخته و گندمِ دروغ‌شان را نرم و خواستنی می‌کند و آن‌ها بدین خوش اند و پنهانی از آن گروه‌های مخالف تاریخ و فرهنگ مردم هزاره حمایت همه‌جانبه می‌کنند. جنگ کنونی، جنگ مذهبی اصلا نیست، تاجایی قومی است و از همه مهم‌تر جنگ بر سر تاریخ و حذفِ صاحبانِ اصلیِ خراسان و افغانستان کنونی می‌باشد. جنگ کنونی افغانستان ریشه‌های عمیق و پنهان و پیچیده دارد و به فراخور عمق و پیچیدگیِ آن به آسانی پایان‌پذیر نیست. لذا؛ هزاره بودن اگر جرم است، جرم اندکی است، ولی همه‌ی جرم این مردم از آن‌رو است که تاریخ شان با خرد و عقلانیت گره خورده و تمدن درخشان داشته اند. جرمِ اصلی مردم هزاره «سنت بلخ» و حکمت خسروانی و در یک کلام عقلانیت و تمدن تاریخیِ این مردم است. بدی خبر را بگوییم، بسیار دور از شأن انسان خردمند است که ـ مثلا ـ پشتون را داعیه‌دار و متولی سنت بلخ بداند: اصلا خنده دار است. کسانی که از حذفِ سیستماتیک مردم هزاره حمایت می‌کنند، بر این نکته خوب واقفند که در نبود هزاره ـ مثلا ـ پشتون نمی‌تواند خارِ دماغ آن‌ها برای دزدیدنِ تاریخ و فرهنگ و تمدن و سنت بلخ و خراسان شوند: اصل مسأله‌ مردم هزاره است. برای همین است که بی‌وقفه و در هر جا؛ انسان هزاره قتل عام می‌شود. هزاره‌ها در حال حاضر؛ زاویه‌نشین شده و به عزلت رانده شده است. نه در دانش‌گاه‌های دولتی اجازه‌ی تدریس دارد و نه هم در ارگان‌های دولتی اجازه‌ی کار. از همه‌جا رانده شده است جز خط نخستین جنگ که از دو سو قتل عام می‌شوند. جنبش‌ها و تظاهراتِ مدنی و هم‌چنین تجمعاتِ علمی و مجامع آموزشی شان از خطرِ حمله‌های تروریستی و انتحار و انفجار در امان نیست. حتی در کافه‌ها و هتل‌ها و رستوران‌ها و چای‌خانه‌ها و محافل عروسی هزاره‌ها، بیم حمله‌ی تروریستی می‌رود. لذا چنین وضعیتی جز حذف کامل و انکار دیگر مبتنی بر چه مسأله‌ی قابل توجیه است؟

خاطره و مرگ چونان آروبندی زفت انسان هزاره را با هستیِ دردمند او وصل کرده و در نوسانِ کامل بر لبه‌ی دیوار بلند نابودی گذاشته است، ولی باز هم در تنگنایِ مرگ در تاریکی‌ها چشم دوخته و افسار خرد را رها نکرده و می‌اندیشند. بر انحطاط و زوال عقلانیت و بدین‌سان بحران کنونی افغانستان اندیشه کرده و هم‌چنان در صدد ارایه‌ی راه حل مسأله اند. این نشان از آن دارد که: مرگ و خشونت نمی‌تواند بر آشتیِ سرشتِ انسان هزاره با خرد و عقلانیت ضربه وارد کند. بدیهی‌ست که حمله بر محفل یاد و بود از شهید مزاری در «مصلی» ـ صرف‌نظر از عاملان اصلیِ آن ـ عمل ضد بشری و در مخالفت با مردم هزاره بود؛ ولی از نگاهی دیگر دشمنی با اندیشه و تاریخ و عقلانیت و تمدن و بازسازی نیز بود: انسان هزاره نماد اندیشه و تاریخ و بازسازی است. نمی‌دانم شهدای مصلی و هم‌چنین همه‌ی شهدای هزاره در بازماندگان‌شان چگونه ادامه‌ی زندگی می‌دهند و خاطرۀ شان باعث چه نوع کشیدگیِ مرگ‌باری میان هستی و نیستی ایجاد می‌کند؟ تصورش برایم دشوار است. ای‌کاش همان‌طور که آدمی نه در جهان که حتی در خانه ـ از آن‌رو که خانه نخستین جهان آدمی است ـ نمی‌تواند بماند و وسیله‌ی زمان سپری می‌شود، از خاطرِ بازماندگانش نیز سپری و گذشته می‌شد و با مرگِ هر آدمی؛ به تمامیِ جوانب ماجرای زندگی‌اش پایان داده می‌شد. حال آن‌که نمی‌شود. درد پدر و مادری؛ درد خواهر و برادری؛ درد رفیق و معشوقی؛ چه سنگین و تصورش دشوار است، ای‌کاش پس از موجِ مرگ؛ پس‌موج‌هایی خاطره سراغ آدمی را نمی گرفت: خصوصا انسان هزاره را؛ چون ممکن است از همه‌ی یک خانواده هزارگی در حادثه‌ی وحشیانه‌ی تروریستی یک نفر باقی بماند و ده نفر دیگر شهید گردد: آن‌هایی که کشته می‌شوند در همانی که می‌ماند ادامه‌ی حیات می‌دهند: آه که چه سنگین تمام می‌شود برای آن بازمانده.

بت‌های بامیانِ جدال مجسمِ خاطره و مرگ اند: هم خاطره‌ی گویایند و هم مرگِ وحشت‌ناک. جایِ خالیِ شهمامه و صلصال توضیح وضعیتِ موجودِ انسان هزاره در اکنونیتِ سیاه و ایستادگی در برابر انکار و حذف اند. بت‌ها به طور تدریجی و سرانجام به‌طور کلی و برای همیشه به دستِ «طالبانِ حذف» سپری شدند و مردند. ولی جایِ خالیِ ایستاده‌ی آن‌ها؛ ادامه‌ی حیات‌شان در خاطره و در بی‌زمان است که تا ابد خواهد ماند و صنمِ بامیانِ عشق و خرد را در دل خویش زنده نگه‌داشته و تا پایان زندگی بشر محفوظ از گذرایی و سرشت نابوده کننده‌ی زمان حفظ خواهد کرد. انسان هزاره در حال حاضر؛ هم‌وضعیتِ جای خالی بت‌های بامیان و بدین‌سان در میانه‌ی جدال مرگ و خاطره اند. در هر هزاره؛ صدها هزاره‌ی شهید شده و مرده زندگی می‌کند. در مصلا نیز بر خاطره‌ی این مردم اندوه بار کردند و حیات صدها انسانِ مرده را در وجود بازماندگان شان جاری نمودند.

 :)